خاطره بازی
فاطمه حسنا
چند روز پیش بازی این بچگی کیه؟را رو گوشی (به قول آجی:تلبت) نصب کردی من تو آشپزخونه بودم اولین عکسی که آورده بود زیرش نوشته بود خواننده(مَرد) با کلی هیجان گفتی مامان عکس یه خوانندس که مُرده
فاطمه زهرا
چند شب پیش مثل همیشه در حال خوندن و سرودن شعرهای فی البداهه بود که یهو یه شعر با وزن و معنی و قافیه از خودت در کردی(به قول شاعر برره): دختر مون چه زیباس اسمشم فاطمه زهراس 

فاطمه زهرا
اندر حکایت آجی کوچولو خواستن تو
یه شب بعد از درخواست های مکرر جنابعالی و توضیحات مبسوط من راجع به اینکه نمیشه آجی بیارم به عنوان آخرین ترفند بهت گفتم صبر کن خاله ها و دایی بچه دار میشن تو میتونی باهاشون بازی کنی و اگر خاله خواست بره خرید بچش رو میاره میزاره خونه ما و میتونی باهاش بازی کنی تو ذیگه چیزی نگفتی و من فکر کردم دیگه قانع شدی امااااا بعد از چند دقیقه نشستی و گفتی:میخوام یه چیزی بگم ... وقتی خاله بچش رو آورد خونمون منم میبرمش تو اتاقم قایمش میکنم تا بشه آجی کوچولوم
من و فاطمه حسنا که ازخنده غش کردیم
وقتی به هوش اومدیم بهت گفتم خب خاله میاد دنبال بچش با اقتدار گفتی بهش نمیدم بهش نمیدم هیچوقت بهش نمیدم
آجی حسنا هم مثل همیشه دلش برات غنج رفت و گفت الهی قربون این جذبه ات بشم من



خاطره بازی 
